تبليغاتX
آبهای بهاری
سالهای شادی روزهای خوشبختی مانند آبهای بهاری شتابان گذشتند....


بر چهار راه خیابان چراغ چشمک زنی است.شبها نورش از پنجره به درون اتاق میخزد طوری که اگر گوشه ی پرده کمی کنار رود سایه ی زرد و کم جانی روی دیوار سفید رو به رو می افتد.آن وقت دیگر من آن کسی نیستم که هستم!بلکه دختریم سرخپوست در قلب جنگلهای کشف نشده ی قاره ای جدید که نشانه ها را رمز گشایی میکند.نشانه هایی آتشین از مردان قبیله اش!

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 15:18 | لینک  | 

باران نیست.این تاوان ماست که میبارد.چترها سوراخ سوراخ اند.آسفالت خیابان قرمز شده.کودکان دیگر کودک نیستند.اینجا روزی زندگی بود.قبل از طرد ما اینجا باد می امد.حالا هیچ چیز نیست.شاید هیچ وقت نبوده...

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 22:24 | لینک  | 

وطن ساختمانها و خیابانها نیستند مردمند.

مدتی بود که خیلی زیاد دوستشان داشتم.آدمهای تو پیاده رو را کسانی که از خیابان میگذشتند را همه همه را بدون استثنا.هر یک را به عنوان یک انسان یک شخصیت منحصر به فرد...اکنون مدتهاست از آن دوران خوش باور گونه! میگذرد.من حالا شاخه های خشکیده و شکننده ی این جامعه را به وضوح میبینم هنگامی که با هر نسیمی  کج میشود و میشکند.کسانی که برای هیچ کس و حتی برای خودشان ارزشی قائل نیستند.چه عددی بود اگر مقیاسی برای ناسزا گفتن هر ایرانی وجود داشت؟

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 1:10 | لینک  | 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده

اما کور

اما کر

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 0:59 | لینک  | 

میلیاردها سال برای خلق یک انسان لازم است و تنها چند ثانیه برای مردن.
نوشته شده توسط انوشه در ساعت 23:54 | لینک  | 

خیلی وقت است میخواهم از مشکلات اجتماعی که  گریبان دختران ایران را گرفته بنویسم.از اینکه چرا کسی مثل من که مخالف این همه جداسازیست هرگز حاضر نیست در واگنهای معمولی مترو بنشیند.اینکه چرا در اتوبوس هیچ زنی نمیخواهد نزدیک آن میله ی معروف بایستد.چرا نمیشود در این هوای خوب بهاری با خیال راحت قدم بزنیم.چرا وقتی صدای قدم زدن از پشت سر می آید دلمان هری میریزد پایین.چرا نمیشود به فروشنده ها لبخندی معمولی زد.چرا زندگی من و خیلیهای دیگر باید با این ترسها و دلمشغولیهای کوچک اما بزرگ! سپری شود.

(اگر جزو  آن دسته از کسانی هستید که یک کروموزوم ایکس و یک کروموزوم ایگرگ دارند ممکن است به چیزی به اسم بدبینی فکر کنید.تقصیر هم ندارید.کار  کار  همان یک  ایگرگ است!)

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 23:56 | لینک  | 

آبهای بهاری یک ساله شد.

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 15:37 | لینک  | 

۱-وسط اتاق مینشینم و آرزوهایم را دورم میچینم.اتاق شبیه سه شنبه بازار میشود.

 ۲-صف اخراجی ها را با چند نفری که آمده اند تا فیلم جدید بهرام بیضایی را ببینند مقایسه میکنم و یاد یک چیز میفتم:وقتی همه خوابیم!

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 18:42 | لینک  | 

تو این شلوغی ها وسط این همه حرفهای بی سروته آدم بیشتر احساس بی کسی میکنه.

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 4:51 | لینک  | 

                          زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آیینه به قدمت خویش بنگرد

                                   یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند.

                                                       

                                                        نوروز مبارک      

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 14:33 | لینک  | 

میگه چته؟؟ و من به جای صورتش به تلاشی که برای هماهنگ کردن قدماش با من میکنه نگاه میکنم.نگاهش مثه یه زنجیر دورم میپیچه و من دیگه نمیتونم نفس بکشم.وایمیستم.یه طوری رفتار میکنه انگار داره یکی از اون فیلمای آشغالی آخر هفته رو میبینه.یه چیزایی هم میگه اما من نمیشنوم.نه اینکه نخوام.نمیتونم. چون یهو یاد مهتاب افتادم.امروز قرار بود ببینمش ولی چرا یادم رفت؟چی شد که..آهان!این یارو همسایه رو به رویه واسه دادن یه کاسه آش ۳ ساعت وقتمو گرفت.عجب آدمایی پیدا میشنا! انگاری این جمله آخری رو بلند گفتم چون جملشو ناتموم گذاشتو گفت ببین من دارم علائم اسکیزوفرنی رو توت میبینم.اونم از نوع شدیدش!بهش لبخند میزنم و میگم یادم باشه به مهتاب تلفن کنم.حتما خیلی ازم دلخوره.دوباره دوتایی راه می افتیم...
نوشته شده توسط انوشه در ساعت 21:57 | لینک  | 

چرا آدمها فکر میکنند از همه ی موجودات برترند؟به نظر من چنار کنار خیابان از همه ی ما کاملتر و بی نقص تر است!

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 16:7 | لینک  | 

گول عنوانش را خوردم:ولفگانگ امادئوس موتزارت. این روزها اگر سری به تئاتر شهر بزنید پوسترش را در اندازه های مختلفی می بینید.جوری که مقاومت در برابرشان بی فایده است اما واقعا به ناامیدی بعدش نمی ارزد. تا به حال کاری از منیژه محامدی ندیده بودم اما نمایشنامه ی سووشونش را خوانده بودم و خوشم هم آمده بود ولی این اجرا همه ی تصوراتم را به هم ریخت....اصلا همان تیلویزیون مجانی خودمان بهتر است!

((کسی شکار روباه رو دیده؟؟))

 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 22:33 | لینک  | 

دوست         دارم           یه               روز                 کوله ام            رو            بردارم          و             بگم                   بای بای                                    بعدش               هم                برم               دور                    خیلی                                                                                دور                 ...!

 

 

 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 22:6 | لینک  | 

۱ و ۲ اسفند بازارچه خیریه هدایای نوروزی محک.

آدرس:انتهای اتوبان امام علی.بلوار اوشان-بلوار محک. زمان:۱۸-۱۰

 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 14:8 | لینک 

دخترک به تصویر خود در آینه خیره شد و با خود گفت:من زیبا نیستم.

از خانه که درآمد باران میبارید.درختان سبزتر از همیشه و جوی ها پر آب تر بودند.هوای خنک  خیابانهای خالی از هیاهو.روزی بود برای لذت بردن از تک تک ثانیه هایش.

اما...دخترک زیبا نبود!

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 20:34 | لینک  | 

منوچهر احترامی رفت...

مردی که با شعرهایش بزرگ شدیم

با داستانهایش خندیدیم

منوچهر احترامی هم رفت...

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 19:16 | لینک  | 

هر چند وقت یک بار اتفاقهایی باعث فراموشی واقعیتهای نه چندان دلنشین میشوند.هر چند موقت...گمان کنم درباره ی الی یکی از آنهاست.انتظار برای دیدن یک فیلم خوب "ایرانی" در یک سینمای خوب "ایرانی" واقعا شیرین است!

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 12:50 | لینک  | 

چه اینوری چه اونوری...ما بازیچه ی این دوره های ۴ ساله ایم.

 

 

 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 21:20 | لینک  | 

من آنها را میبینم که با شتاب میگذرند میگریزند.و دلم میگیرد از این همه...نمیدانم  شاید تنهایی.نه فقط من و نه فقط تو بلکه همه بیگانه ایم.کسانی هستند که این را میفهمند بعضی هم نه.آنها به گونه ای زندگی میکنند که انگار همیشه بوده اند و همیشه خواهند بود.و این بودن است که مرا خسته کرده.این همیشه بودن رنج آور.کاش مدتی نباشم... 
نوشته شده توسط انوشه در ساعت 0:20 | لینک  | 

۱-چند روز پیش کتابی خریدم به اسم عطر نوشته ی پاتریک زوسکیند.نمیشود گفت کتاب با ارزشیست!اما جذابیتش به این است که قصه ی جالبی را (در این قحطی داستان) تعریف میکند!فکر میکنم انتخاب خوبی برای این آخر هفته باشد!

۲-از ااینجا میتوانید صدای صادق هدایت را در حال خواندن چند جمله از بوف کور دانلود کنید.

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 12:53 | لینک  | 

 

 

 وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

یک جنگجو که نجنگید

اما...شکست خورد.

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 23:12 | لینک  | 

کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن میکنند.در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پینه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش میشوند.

                                                                                                                 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 21:42 | لینک  | 

امروز رفتم تئاتر شهر برای دیدن کرگدن...

دقیقا جلوی ساختمان تئاتر ماشین گشط عرشاد قرار داشت.( که همیشه من را  یاد طالبان می اندازد!)این توهین نیست؟!واقعا نیست؟!آن هم در یکی از فرهنگیترین مکانهای تهران!تا کی باید این خفت و خواری رو تحمل کنیم؟ تا کی باید در مورد مسائل خصوصی زندگیهامان به این ...ها جواب بدیم؟؟؟من که خسته شدم.دیگه نمیتونم تحمل کنم!

خندیدن...راه رفتن...انسان بودن کی ممنوع میشه؟

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 0:18 | لینک  | 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد.

 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 15:23 | لینک  | 

 

حملات اسرائیل به غزه بهانه ای برای بیشتر کردن آتش جنگ از طرف رژیم بود.کدام عقل سالمی است که خواهان برقراری صلح در خاورمیانه نباشد؟ اما دولت با ایدئولوژی هایی ۳۰ساله اش  تنها نابودی اسرائیل را راه حل این آشوب چندین و چند ساله میداند. که این هم یعنی جنگی و کشتاری به مراتب بزرگتر! و اکنون چه بهتر از دوباره بالا گرفتن دعوا(!)بین ۲ ملت! و دوباره سر دادن شعارهای مرگ بر این و مرگ بر آن ملت همیشه در صحنه ی ما!و آتش زدن پرچم و راهپیمایی های کارناوالوارمان! و فرستادن کمکهای ۲ هزار تنی(طبق زیرنویس شبکه۶) به جای تلاش برای حل این کشتارها.

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 11:30 | لینک  | 

فیلم این هفته ی سینما اقتباس فوق العاده بود!!!

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 13:23 | لینک  | 

۱-از شدت ضربه به جلو پرت شدم.نمیدانم شیشه سرم را شکست یا سرم شیشه را...فعلا مسحور منظره زیر پایم و آدمهایی که هر لحظه کوچکتر میشوند هستم!

 

 

 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 23:37 | لینک  | 

کاش از من بدش میومد...اینطوری راحت تر میتونستم ازش متنفر باشم.
نوشته شده توسط انوشه در ساعت 20:54 | لینک  | 

دیدی با چه شوقی از قانوناشون که هر کدوم هم یه اسم داره حرف میزنن؟در مورد اینکه فقط فکر کنین بخواین فکر کنین ...فکککررر کککننیییننن...و من و تو هم از این حقیقت که همه ی دنیا تو دستامونه خییییلی خوشحال میشیم! 

نوشته شده توسط انوشه در ساعت 21:59 | لینک  |